دوشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۰

. . .

نزدیک اذان مغربه. خیلی وقته مسجد نرفته م، چند تا هم نماز قضا دارم. سریع وضو می گیرم و تقریبن تا مسجد میدوّم.

نماز اول که تموم می شه یه بابایی پنجاه شصت ساله، با سر و وضع یه جورایی نامرتب از صف اول پامیشه و همینطوری که می ره صفای آخر می گه: «احتیاج دارما، مردم واقعن لازم دارم.» حدس می زنم برای پول گرفتن اومده. تکدی، سوال، گدایی، یا هرچی که تو بگی. چیز دیگه ای نمی گه و می ره به سمت ته مسجد. من یکی که با اون نمازای مستحب و بشین و پاشوی وسط دوتا نماز اصلن یادم می ره یه همچین کسیو دیدم. بقیه رو نمی دونم.

نماز دوم که تموم می شه یهو همون بابا _ که حواسم نبود از کجا باز رسید صف اول_ بلند می شه می گه «برای سلامتی شهدا صلوات . . .» یا چرتی همین حدود. مردم شروع می کنن: «الــــــــــــــــــــا . . . هُـــــَّم . . . »که صداشون توی صدای یه بنده خدایی گم می شه. طرف داره بلند بلند می گه «الله اکبر! الله اکبر! الله اکبر!. . .» یه لحظه فکر می کنم یکیشون طرفدار موسویه اون یکی احمدی نژاد و این نمی خواد اون حرف بزنه. مسجدمون سابقه ی این چیزارو داره. ولی نه، این خبرا نیست. یه بدبختی اومده گدایی کنه و یکی نمی خواد بذاره. به همین سادگی.

مرد فقیر چند مرتبه سعی می کنه با لهجه ی غلیظ ترکیش حرفشو از سر بگیره، که هر دفه اون بابا صدای تکبیراشو بلندتر می کنه. دستشو می گیره طرف فقیره و تکبیراشو روی بندای انگشتاش با صدایی که حالا نزدیک به فریاده می شمره. انگار داره می گه خفه شو، الان وقتش نیست. فقیر که حالا مستاصل شده کم کم بغض می کنه و همونطور بریده بریده حرف می زنه و انگار گریه هم می کنه. نمی بینم. عینکم همرام نیست. مردم میانجی می شن و طرف همینطوری از توی جمعیت می زنه و میاد عقب. یه نفر پاچه شو با دست می گیره و یه اسکناس می ذاره توی دستش. هی داره یه چیزایی می گه مبنی بر اینکه اومده خونه ی خدا و از خدا فقط می خواد و از این حرفا و همچنان گریه می کنه. اشکشو نمی بینم چون نگاش نمی کنم. از کنار منم رد می شه ولی نمی دونم چرا روم نمی شه دست کنم توی جیبم. یکی هی داره توی سر آروم اما به عتاب می گه:(( و اما السائل فلا تنهر . . . و اما السائل فلا تنهر . . . )). کاملن حس می کنم که اعصاب خیلیا به هم ریخته. دعاهای بعد از نماز شروع می شه و اون بنده خدا همونطور با گریه می ایسته به نماز. دست می کنم توی کیفم و یه هزار تومنی درمیارم، این ریزترین اسنکاس توی کیفمه.

؟
؟
؟

از مسجد اومدم بیرون. تا خونه غیر از زمین به چیزی نگاه نکردم. چشام می سوزه. فکر نکنم دوباره به این زودیا برم مسجد.

شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

احمدی مقدم: اس ام اس ها کنترل می شود ولی به حریم خصوصی مردم تجاوز نمی کنیم

بابا دمت گرم، خیالمون راحت شد! همه ش نگران بودیم اس ام اسایی که در مورد روابط خصوصیمون با مادر و زن هامنه ای و ا.ن به این و اون می فرستیم بخونی و به حریم خصوصیمون تجاوز بشه که شفاف سازی کردی

سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

پیام جدید کامنتدونی

از طرفداران احمدی نژاد و مقام عظما تقاضا می شود کامنت هایشان را با ادبیات مرادشان ثبت نکنند. در غیر این صورت تایید نخواهد شد.

تحلیلگر یا بازیگر، مسئله این است.

شنبه توی برنامه ی تفسیر خبر صدای امریکا که مهمانانش مهدی خلجی و بنی صدر بودن، وقتی برنامه تموم شد و مجری خدافظی کرد، یه لحظه صدای استودیو دیر قطع شد. همین یه لحظه، مجری با مهدی خلجی دست داد و گفت مرسی و مهدی خلجی گفت: «خوب بود؟» و بعد صدای استودیو قطع شد و آهنگ پایانی برنامه رفت.

حالا از اون موقع ذهنم درگیره که مجریه چی جوابشو داده. مثلن بهش گفته آره از دفه ی پیش بهتر بود یا اینکه گفته نه باید مستقیم تر به خمینی اشاره می کردی.

شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بخشی از یک سرود شورانگیز وطنی

این نه منم من، نه من منم من، ذره ی خااااااک وطنم من، ذره ی خاک وطنم من، هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

چهارشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

. . .

« . . . از مدتها پیش عزم جزم کرده ام به این مسئله نیندیشم که آیا انسان خدا را آفرید یا خدا انسان را. به قضایایی هم که پسران روسی درباره ی این موضوع ساخته اند و همه را از فرضیات فرنگی گرفته اند، نمی پردازم. چون چیزی که در فرنگ فرضیه است، برای پسران روسی قضیه است، و نه تنها برای پسران روسی که برای استادانشان هم، چون استادان روسی خودشان اغلب همان پسرهایند.»

برادران کارامازوف/ فئودور داستایفسکی/کتاب پنجم/فصل سوم

سه‌شنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

کسی ده تومن داره بهم قرض بده؟

ملیون